تبليغاتX

آمار بازديد امروز : نفر

افراد آنلاين :  1 نفر

آمار كل بازديد :  41011 نفر

بهترين دوست اون دوستيه كه بتوني باهاش روي يه سكو ساكت بشيني وچيزي نگي و وقتي ازش دور مي شي حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي.* هيچ وقت به خودت مغرور نشو ....... برگ ها هميشه وفتي مي ريزن كه فكر مي كنن طلا شدن.*خداوندا : تو می دانی که انسان بودن و ماندن چه دشوار است چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...

تنها عاشق
      ╙√ زلال که باشی آسمان در تو پیداست╙√   دکتر علی شریعتی
 

همیشه اینقدر ساده نرو و لااقل نگاهی به پشت سرت کن....! شاید کسی در پی تو میدود و نامت را با فريادهاي  بی صدایی فریاد میزند....! و تو ...او را هرگز ندییده ای.

افسوس... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که  دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد... براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم.

 

 به همه لبخند بزن اما با 1 نفر بخند همه را دوست داشته باش اما به 1نفر عشق بورز تو قلب همه باش اما قلبت مال 1 نفر باشه.

 هيچ وقت به خودت مغرور نشو ....... برگ ها هميشه وفتي مي ريزن كه فكر مي كنن طلا شدن.

وقتي احساس مي‌کني قابل دوست داشتن نيستي
وقتي احساس بي لياقتي و نا پاكي مي كني
وقتي احساس مي كني كسي نمي تواند دردهاي تو را التيام ببخشد
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند.

 

+ خط خطي شده در  پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 10:30  توسط محمد استیری  | 

گاهی گذشتن از معشوق به خاطر عشق  نهایت عاشق بودن است

+ خط خطي شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 20:47  توسط محمد استیری  | 

افسوس... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که  دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد... براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم.

 

 

به همه لبخند بزن اما با 1 نفر بخند همه را دوست داشته باش اما به 1نفر عشق بورز تو قلب همه باش اما قلبت مال 1 نفر باشه.

 

 

 

هيچ وقت به خودت مغرور نشو ....... برگ ها هميشه وفتي مي ريزن كه فكر مي كنن طلا شدن.

 اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی لااقل بوته ای باش بر لب رودی که کودکی از کندنت شادمان شود.

گر عاشقانه مردن را بلد نيستيم لااقل عاشقانه زندگي کنيم ....سوختن حرف کمي نيست آنانکه سوختند ساختند

When you feel unlovable, unworthy and unclean,
when you think that no one can heal you,
Remember, Friend,
God Can

تولد مبارک عزیزم

+ خط خطي شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 19:2  توسط محمد استیری  | 

وقتی غریب می شوی اشکهایت نشانی از صداقت توست.

باز بوی نم باران می دهد نگاهت......

صداقت تو هنوز هم غربت اشکهایم را تا بی نهایت می کشاند.

به راستی اشک بالاتر است از هزاران لبخند.

اشک میسوزاند و می سازد.....

و چه چه جادوگری است آنکس که اشک را آفرید.

چه هنری دارد آنکس که اشک می باراند و چه سنگین دلی است آنکس که اشک می پروراند.

 

گذشت....

این واژه را تنها کودکی میفهمد که می خواست با تنها آبنبات کوچکش آب شور دریا را شیرین کن.

خاک گل آن گلدانی باش که اگر شاخه هایش سر به افلاک رساند یادش نرود که خاکش تویی.

خداوندا !!!!

من در کلبه درویشی خود چیزی را دارم که تو در عرش کبریایی ات آن را نداری...

ومن چون تویی دارم که تو چون خود نداری.

گاهی باید غروب کرد تا بتوان دوباره طلوع کرد...

                                                                

                  

   بودیم و کسی قدر ندانست که هستیم

موفق باشی.             

+ خط خطي شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 20:9  توسط محمد استیری  | 

 
  سلام.
این روزها خیلی دلم هوای اومدن کرده بود اما چه کنم که هر جا  میرم گرفتارم.
مهم نیست.............
مهم اینه که آخرش اومدم.
 

سوگند به غرور قطره ای که قبل از دریا شدن ، بر زمين خشك كوير جاري می شود.

سوگند به تمام اشکهایی که برای جاری شدن همدیگر را هل میدادند و تو هیچگاه آنها را ندیدی.

سوگند به وسعت همه ی کویر و عمق تمامی دریاها که هزاران عشق واقعي در آنها مدفون است.

سوگند به تمام لحظات با تو بودن یا تمامی خاطرات تلخ بی تو بودن .

سوگند به هر بار شکستن قلبهاي عاشق.

      سوگند  كه از تو بي وفاتر هنوز هم نيافته ام.

 

آروم ازم دور و دورتر مي شد .. دلم مي ‏خواست فرياد بزنم:‌ نـــرو .....

دلش مي خواست فرياد بزنم :‌ بمـــون ‏‏...

.....ولي بغض راه گلومو بسته بود و مجال نمي داد ، با چشمام فرياد کشيدم ‌بمـــــون اما ‏افسوس که هيچ وقت به پشت سرش نگاه نکرد تا فرياد چشمامو بشنوه.

 

 

 

وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داره، وقتی نا امید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی، وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه، وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که تو دلت یه کلبه ساخته، وقتی چشمات تهی از تصویر شد به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت لبخند میزنه...

 

 

 

وقتی کسی رو دوست داری حاضری جون فداش کنی.  حاضری دنیا رو بدی فقط یه بار نگاش کنی. به خاطرش داد بزنی رو همه چی خط بکشی حتی رو برگ زندگی . وقتی کسی تو قلبته حاضری دنیا بد باشه  فقط اونی که عشقته عاشقی رو بلد باشه.   قید تموم دنیا رو به خاطر اون میزنی خیلی چیزا رو میشکونی تا دل اون رو نشکونی

 

+ خط خطي شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 19:55  توسط محمد استیری  | 

هرچند دیر اما بازم اومدم.

............ میدونستی که اشک از لبخند باارزش تره؟ چون لبخند رو به هرکسی میتونی هدیه کنی اما فقط واسه کسی اشک میریزی که نمیخوای از دستش بدی.

 

 

 

فراموش نكنيم قطاری كه از ریل خارج شده ممكن است آزاد باشد اما راه به جایی نخواهد برد!!

 

 

نشنو از نی، نی حصیری بی وفاست
                         بشنو از دل ، دل حریم کبریاست.


نی چو سوزد خاک و خاکستر شود
                        دل چو سوزد خانه ی دلبر شود.

 

 

 

پنجره را باز می کنم

             تو را و تنهایی ام را

                          می گذارم آنجا

                                          شاید

                                            کسی آمد و آن را برد

 

بدنت را برای کسی برهنه کن که روهش را برای تو برهنه کند.

+ خط خطي شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 19:43  توسط محمد استیری  | 

 

سلام.

میگن دوری عشقهای کوچیک رو نابود میکنه اما به عشقهای بزرگ عظمت میده. مثل باد که شعله کبریت رو خاموش میکنه و لی به اتیش عظمت و بزرگی میده.

 

شرمنده همه دوستای خوبم که واقعا منو شرمنده کردن.

بیشتر از همیشه منطزرتون هستم. این روزا اینقدر سرم شلوغ شده که کمتر میتونم بیام سراغ وبلاگ اما قول میدم که هفته ای یه بار  هرچند کوتاه بیام به نظرات قشنگتون جواب بدم.

 

+ خط خطي شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 18:59  توسط محمد استیری  | 

س ل ا م

اول اينكه شرمنده همگي كه نتونستم بهتون سر بزنم و جواب كانت هاتون رو بدم.

دو اينكه  بيشتر بهم سر بزنين . چون دوباره دارم ميرم يه مسافرت طولاني. خوشحال ميشم از اينكه دلتنگيهامون رو با هم قسمت كنيم.

 

هميشه تمام رفتن ها به مقصد ختم نمي شوند. اينقدر به بودنت محتاج شده ام كه ديگر فراموش كردم كه از اينجا  ماندن منتنفر بوده ام.

.......

...

..

 

هر از گاهي  هر چند كوتاه ياد من هم باش.

ديگر قاصدكي براي فرستادن ندارم. وچه زيبا اشاره كرده بود دوستي كه  قاصدك هاي خيس از اشك مي ميرند. آري تمام قاصدكهايم مرده اند.

گاهی وقتا چقدر ساده عروسک می شیم.نه لبخند می زنیم نه شکایت می کنیم فقط احمقانه سکوت می کنیم.یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم ، وقت پرپر زدنش سوز و نوایی نکنیم .پر پروانه شکستن هنر انسان نیست گر شکستیم به غفلت ، من و مایی نکنیم یادمان باشد سر سجاده عشق جز برای دل محبوب دعایی نکنیم .یادمان باشد اگر در خود شکستیم صدایی نکنیم.یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم.

 

 

وكلام آخر:

هیچ وقت چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن

قلبت را خالی نگاه دار اگر هم روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن که فقط یک نفر باشد و به او بگو که تو را بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم زیرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو محتاجم.

 

ياد من هم باش.

هر چند كوتاه.

 

+ خط خطي شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 9:34  توسط محمد استیری  | 

من به اندازه یک روزنه دلخوش هستم که تو بر میگردی.

عشقم

 

در تردید ماندن یا رفتنم ، قاصدکها از همه کلافه ترند...

این روزها بارها با گوش خودم شنیده ام ، صدای گریهاشان را...

شنیدم که آرام به اقاقی های باغچه حیاطمان می گفتند : دلـمـان می سـوزد...

این روزها که پر است از تب و تاب دلدادگی های بی اعـتـبـار ،

من در تب و تاب بـودن یا نـبـودنـم....

بیا و قبول کن که قرارمان این نبود...

حرف از عاشقی زدیم و تـمنـای عـاشـقـی

از رسـیـدن گفتیم و وصـال ... اما، به جـدایـی رسیدیم و خـیـال..

یادت هست؟؟ ، چه شبها كه  گـفـتـیـم و خـنـدیـدیـم و در دل گريستيم؟؟

و چه ساده و بی سـیاست ، از آرزوهایمان می گفتیم.

نمی دانم آن روزها این دل چه رنگی داشت ؟؟

اما خوب می دانم که خاکستری نبود....

می دانی ، خیلی وقت است در زیر باران قدم نزده ام ...

نه پایی برای رفـتن دارم و نه باراني  و نه حسی برای لـذت بـوی بـاران...

زیر مهـتاب تـو را دیدن را لمس کردم ، و امروز با یـادت پـشت خاطرات  مرده ام  به تو فکر می کنم.

نه حـالـی ، نه حـسی ، نه بـارانـی و نه مـهـتابـی ...

منم و یـاد تـو و سكوت این شـبـها ...

راستی... قاصدکها که پـیـشت می آیند ، سراغی از من می گیرند؟؟

اين روزها سكوت غالب است.

مي استيم و جان دادن همديگر را تماشا ميكنيم.

مي ايستيم و غرور را مغرور تر ميكنيم.

 

+ خط خطي شده در  جمعه 16 فروردین1387ساعت 16:25  توسط محمد استیری  | 

يه سلام.

يه سلام متفاوت و پر از انرژي.

واقعا كه امسال همينجوري داره برا من خوب وبدش با هم مي باره .

..

.

 

این جدایی های دروغین البته به پایان می رسند!!!!

 

عشق واقعی :

سه دختر و سه پسر جوان از رکاب مینی بوس بالا رفتند  و در صندلی خود جای گرفتند.

این شش نفر برای گردش دسته جمعی راه جنوب را در پیش گرفته بودند.

مینی بوس به راه افتاد و بزودی شهر را، که در هاله خاکستری و سرد غوطه ور بود، پشت سرگذاشت .

مینی بوس هنوز چند کیلومتری بیشتر از شهر دورنشده بود

که این شش جوان متوجه حضور مردی شدند که با لباسهایی  کهنه و شلخته یکی از صندلی های جلو را پرکرده و به جاده پیش رو چشم دوخته بود .

از قیافه در هم او نمی شد با اطمینان سنش راحدس زد.

در تنهایی خود غرق بود و ناخودآگاه لب خود را به دندان می گزید .

پاسی از شب گذشته بود که مینی بوس در مقابل مهمانخانه ای کنار جاده متوقف شد .

به غیر از آن مرد آشفته تمامی مسافران پیاده شدند .

جوانها که رفتار او را غیر معمول می دیدند با کنجکاوی حرکاتش را زیر نظر داشتند .

کنجکاو بودند بدانند این مرد کیست  و مقصدش کجاست .

هر کس  در باره او به گمانی بود .

یکی با خود می اندیشید " شاید ناخدایی است که سالها از خشکی دور بوده است"

آن دیگری با خود فکر میکرد:"ممکن است کهنه سربازی باشد که به خانه اش باز می گردد 

و سومی با خود می اندیشید:"از کجا معلوم مردی نباشد که از خانه گریخته است؟".

پس از باز گشت به مینی بوس  یکی از دخترها در کنار مرد نشست  و با او آغاز به صحبت کرد .

اسم مرد وینگو بود .

دختر گفت:"ما عازم فیلادلفیا هستیم .

می گویند شهر زیبایی است.

"مرد مثل اینکه این حرف خاطره مبهمی را در او زنده کرده باشد با حالتی اندیشناک گفت:

      بله شهر زيبايي است

      کمی شراب میل دارید؟

        لبخند ی بر لبان مرد نقش بست .جرعه ای شراب نوشید .

از دخترک تشکر کرد و دوباره بفکر فرو رفت . 


دخترک به نزد دیگر دوستانش بازگشت و  وینگو شروع به چرت زدن کرد .

دمدمه های صبح مینی بوس در برابر مهمانخانه ای در کنار جاده توقف کرد.

این بار بافشاری دخترک جوان، وینگو نیز به جمع آنان پیوست. 

وینگو در حالیکه در تلاطم احساسات غربت و شرم گرفتار بود

با انگشتانی لرزان سیگارش را می کشید و به انتظار قهوه بود

و جوانها با هیجان از برنامه گردش دسته جمعی خود حرف میزدند .

وقتی مسافران به مینی بوس بازگشتند

دختر جوان بار دیگر درکنار مرد نشست .

پس از گذشت زمانی کوتاه سر انجام با کمی تردید داستان خود را باز گفت

و معلوم شد که پس از یک محکومیت چهار ساله اکنون به خانه باز می گردد .

 دختر پرسید : 

       شما متاهلید؟ 

       نمیدانم .       

        چطور امکان دارد که ندانید؟ 

    
شاید باور نکنید ،موقعی که به زندان افتادم برای همسرم نامه ای فرستادم

و به او گفتم برای مدتی مدید از خانه دور خواهم بود

و اینکه اگر قادر به تحمل  نیست و یا فرزندانم مرتبا سراغم را از او میگیرند ،

اگر عرصه بر او تنگ می شود بهتر است که فراموشم کند

و به او نصیحت کردم تا شوهر دیگری اختیار کند .

 میدانید همسرم زن عجیبی است .از آن زنهای خوب و با شعور!

 از او خواستم تا دیگر برایم نامه ننویسد. او هم ننوشت .

حالا سه سال و نیم است که کوچکترین خبری از او ندارم . 

پس شما به خانه تان بر می گردید بی انکه کوچکترین خبری از خانواده خود داشته باشید؟ 

کاملا درست است. هفته پیش ،وقتی به من خبر دادند که بزودی آزاد خواهم شد 

نامه ای به همسرم نوشتم .

میدانید در جاده ورودی شهر ما درخت بلوط تناوری قرار دارد.

من در نامه از همسرم خواهش کردم تا اگر هنوز به من وفادار است

دستمال زردی را بر یکی از شاخه های این درخت بیاویزد.

در این صورت من  پیاده خواهم شد و به خانه خواهم رفت .

در غیر اینصورت می فهمم  که همسرم از من متنفر است

و از خیرش خواهم گذشت و با شما به مسافرت ادامه میدهم .

دختر ک شگفت زده گفت:

      " باور نکرنی ایست .غیر قابل تصور است"

و به جمع دوستانش بازگشت و همه را ازجریان با خبر کرد.

با نزدیک شدن مینی بوس به شهر به هیجان جوانان نیز افزوده می شد. 

حالا دیگر همه دور وینگ جمع شده بودند و به عکسهایی که نشان میداد نگاه میکردند.

عکسهایی که از بس که وینگو به آنها نگاه کرده بود فرسوده شده بودند.

عکس زنی با سه فرزند خردسال.

بیش از سی کیلو متر به شهر نمانده بود .

جوانها به کنار پنجره هجوم آوردند و به انتظار پدیدار شدن درخت بلوط ماندند.

هر یک از آنان، در سکوت ، به داستان این جدایی می اندیشید .

وینگو از نگاه کردن به بیرون خودداری می کرد .

بر چهره اش غبار اندوه محکومی بچشم می خورد که به استقبال خبر ناگوار دیگری می رود .

 مینی بوس به شهر وینگو نزدیک و نزدیکتر می شد...

فقط پانزده کیلو متر دیگر...فقط ده کیلو متر دیگر...

بناگاه دختر ها و پسر ها از روی صندلی خود به هوا پریدند

 و همراه با حرکات هیجان زده خود فریادهای شادی را سر دادند .

وینگو بر صندلی خود میخکوب شده بود و نای حرکت نداشت 

و شگفت زده  به درخت بلوط خیره مانده بود.

از تمامی شاخه های بلوط روبان های زرد در اهتزاز بودند ،

بیست ،سی و شاید هم بیشتر.روبان های زرد همچون پرچمهایی ،

در اثر وزش باد برقص در آمده بودند .

در حالیکه جوانها همچنان مشغول شادی و نشاط بودند،

وینگو از جا برخاست ،به جلوی مینی بوس آمد ،پیاده شد و بطرف خانه براه افتاد.

در يك سكوت هزاران حرف ناگفته پنهان است.

و من اكنون پر از سكوتم.

 

 

+ خط خطي شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 13:38  توسط محمد استیری  |